تبليغاتX
دلنوشته


دلنوشته

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:0 توسط الهه| |

در یادداشتهای تنهایی ام که فرو رفتم، چیزی جز نام زیبای تو تحریر نمی شد. چیزی جز شب زود گذر موهایت، دفترم را روشنایی نمی داد. چیزی جز نگاه مهربان تو که پر از قهرهای شیرین است، به نگاهم نگریست. چیزی جز لبهای نازک و شیرینت، سوگند نامه های عاشقانه ام را زمزمه نمی کرد. چیزی به نزدیکی دو غنچه گل سرخ، که چه ساده روبانی سپید و بی اهمیت دستهایشان را به هم گره زده و آنها را لبریز از عاطفه کرده است. مهربانم آیا روبانی هست که غنچه ی قلب دو عاشق، دو دوست، دو یار و دلباخته را به این آسانی به هم وصل کند؟ آیا روبانی است که گسسته نشود؟ عزیز دور من، دلباخته ات از غم چشمهایت فقط می تواند، بنگارد. فقط می تواند برگهای سپید را با عشق و محبتی که در چشمانت فواره ی گل می دهد، روشن کند. فقط می تواند با یاد نگاهت، لبانت و اندام زیبایت، تصویری از واژه ها را رسم کند، که بوی با تو بودن را بدهد. شاید با رقص این واژه ها، بشود جای تنهایی تو را پر کرد. شاید… خودت خوب می دونی، تمام واژه های ناب دنیا، تمام قصیده های طلایی و تمام غزل های عاشقانه، بوی یک لحظه نفست را ندارند، چه برسد به … شهسوار اسب مهربانی، سپهسالار زیبنده ی عاشق کش، من تا به حال خود را این گونه دلباخته و شیفته کسی ندیده بودم. راستش من همیشه قصه های عاشقان دنیا را چیزی جز حرف و توهم و دروغ نمی دانستم. من هیچگاه فکر نمی کردم، روح فرهاد، روح مجنون و روح تمام عاشقانی که تمام وجودشان را عطر کوی یار آکنده کرده بود، روزی در وجود من بنشیند، و با وجود اینکه دستهایت همیشه در دستانم است و گامهایت با گام هایم هم گام است، همیشه جستجویت کنم. نمی دانم این حالت غربت انگیز از کجا آمده، شاید از انتهای جاده ی چشمانت که من هر چه در آن می روم به ته نمی رسم، گم می شوم و پیدایت می کنم. شیرین تلخی های دل، امید من تویی. من همیشه با یاد چشمهای تو سر بر خاک می گذارم و با یاد نگاه مهربان تو بر می خیزیم. من تمام امیدم این است که همیشه با تو سبز باشم و برایت سبز بنویسم. راستش هر قدر قلم را می لغزانم، نمی توانم از زیبایی های تو و از علاقه ی خود برایت بنویسم. روز به تو رسیدن، بزرگترین و بهترین رویداد زندگی نامه ی من است. فقط می توانم بنویسم که، دوست دارم. دوستت دارم.
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 18:53 توسط الهه| |

حقیقتا بایدبگویم  که قطره ای ازعظمت دریا چه میتواندبنویسد.

دریایی بی انتهاکه  هم خروشی ان زیباست وهم خموشی ان


مادر ای یگانه امیدفردای من. 

مدتهاست که به سراغ لحظه های پردردت نیامده ام نه تنها فراموشت نکردم بلکه تاامروز هیچ چیز

دلم رابه دردنیاورد مگرلحظه ه ای که اشک می ریزدوهیچ چیزلبم رابه خنده وانمی داردمگر ان لحظه

که می خندی.نمی دانم ان قدرعناوان دومشعل پرنورچه شدند

مشعلی که درپرتوان ظلمت قدم بردل سپری می گذاشت وسروقامتی که بی پناه راپناه میداد.

ای شمع سوزان من اگرتونبودی شایدهیچ چیز رابه اندازه زنده بودن زجرم نمی داد.

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:51 توسط الهه| |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که میدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انـتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظـار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا کسی بفهمه !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، احساس پوچی، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:3 توسط الهه| |

کی میتونه بعد تو محرم راز من بشه؟

کی میتونه بعد تو همه نیازه من بشه؟

کی جاتو میگیره ودردو دلامو گوش میده؟

کی دیوونه کردنو مثل چشات خوب بلده؟

بعضی وقتا میام و یواشکی میبینمت

وقتیکه غنچه بودی خودم باید میچیدمت

کی به جای من برات شبا لالایی میخونه؟

شنیدم اون غریبه قدر تو رو نمی دونه

غریبه تورو خدا عشقمو اذیت نکنی

قول مردونه بده... بهش خیانت نکنی

قول بده چشمای اون هیچ موقع اشکو نبینه

قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه.......

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 20:0 توسط الهه| |

 دلم گرفته، ای دوست!

دلم گرفته، ای دوست!

هوایِ گریه با من؛

 

گر از قفس گریزم،

کجا رَوَم، کجا، من؟

 

کجا رَوَم؟

که راهی به گلشنی ندانم،

که دیده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من.


نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز:

چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من.


زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛

به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!


نه چشمِ دل به سوئی، نه باده در سبوئی

که تر کنم گلوئی به یادِ آشنا، من.

 

زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبری ...

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من ... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:16 توسط الهه| |

در این فریب آباد
 چوبه دار به حبس ابد محکوم است
و جسدهایی که نمی رقصند در باد
سربداران این خانه در ننگند
وکافران درمانده از اخذ ارتداد


رویای رقص جسد در باد
مثل پرچم
کیست که نداند...
جسم این آرزو را به گور خواهد برد
با لکه های ننگ

اجل خریدنی است اینجا
نه از سر بریده در صحرای سوزان
و نه جسد های به صلیب کوبیده
اینجا همه چیز آرام است
در پس یک فریب بزرگ

اینجا به مرگ طبیعی می میرند
خسته از این ناکجا آباد
چگونه کوچ کنم از این خانه
از دل تو
آن وسیع فریب آباد

هیچکس

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:14 توسط الهه| |

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 15:20 توسط الهه| |

پاییز را دوست دارم بخاطرغریب وبی صداامدنش ....بخاطررنگ زردوزیباودیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
ومن عاشقانه پاییزرادوست دارم 
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:55 توسط الهه| |

وقتی کسی را دوست دارید٬ حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان

 

می شود.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ در کنار او که هستید٬ احساس امنیت می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ حتی با شنیدن صدایش٬ ضربان قلب خود را در

 

سینه حس می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور

 

می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ تحمل دوری اش برایتان سخت و دشواراست.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و

 

ناراحتی اش برایتان سنگینترین غم دنیاست.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشواراست.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که

 

با او گذرانده اید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری

 

بزنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ هر چیزی را که متعلق به اوست٬ دوست دارید؟

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ در مواقعی که به بن بست می رسید با صحبت کردن

 

با او به آرامش می رسید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ حاضرید از خواسته های خود برای شادی او

 

بگذرید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ به علایق او بیش از علایق خود اهمیت می دهید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ حاضرید به هر جایی بروید٬ فقط کافی است او در

 

کنارتان باشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائلید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ تحمل سختی ها برایتان آسان ودلخوشی های

 

زندگیتان فراوان می شوند.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ او برای شما زیبا ترین و بهترین خواهد بود اگر چه

 

در واقع چنین نباشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ به همه چیز امیدوارانه وبا دید مثبت می نگرید

 

ورسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ با موفقیت و محبوبیت او شاد می شوید واحساس سر

 

بلندی می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ واژه تنهایی برایتان بی معناست.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ آرزوهایتان آرزوهای اوست.

 

وقتی کسی را دوست دارید٬ در دل زمستان هم احساسی بهاری بودن دارید.

 

به راستی دوست داشتن چه زیباست٬ این طور نیست؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 15:55 توسط الهه| |

Design By : Night Melody